تبليغاتX
دریا
همچون آبی بیکران ...

 

اغما رفته ی خاطرات گنگ قدیمی ام

که در این برزخ کبود

غرق می شوم

تنم کوفته از لگدمال هجوم تنها یی ست

خمار اندکی دلخوشی ...

 

من از اعماق خود برخاسته ام

از چشمک های هوس انگیز ستاره ها گذشتم

من نیمی از آسمان را پیمودم

و به اینجا رسیدم !

 

بد نگاه نمیکنم

حالت چشمانم عوض شده

پست نیستم

افکارم پیچ خورده

 

نه !

من دیگر ققنوس سالیان گذشته نیستم

او سوخت

و از خاکستر بر جا مانده اش

ققنوسی نو

با پرهایی درخشان تر

متولد شد

و آتشی نهفته در قلبش !!!

 

آهای آدم ها ظاهر بین

کاش به باطنم ایمان داشتید

اکتفا می کردید به آنچه بودم

که همان بودم

و پنجره هایی که با بستن شان

همه چیز به پایان می رسید !

 

آهای آدمک های فریبکار

خوش باشید

که دیگر بدی از من نخواهید دید

چرا که همه ی بدی ها نزدم

نیکی ست

و نیکی ها در باتلاق نگاه های مردم

محو شد !

 

ای چشمان ناپاک

" من یک تن از هزاران نیستم ... خود هزاران تنم " ۱

ای نگاه های هرزه

دیگر تیر زهرآلودتان دلم را نخواهد شکافت

سیب هایم از آن من است

نه هر رهگذری که گازی از آن بر کند و به زمینش افکند !

 

ای حسودان اعور ! ۲

ای نارفیقان

که از نزدیک ترین دور ها آمدید

و به دور ترین نزدیکی میروید

آنقدر در خود غرق بمانید

که گوشت برادرانتان را قی کنید

و باز با اشتهای بیشتر از نو شروع کنید !!

 

عمو شلبی ؛ ۳

من قطعه ی گم شده ی هیچ دایره ای نیستم

شاید باشم

اما میخواهم چرخش را آغاز کنم

چه با یک هول از رهگذری

چه تنها !

 

ای رهگذر

هیچ قطعه ای از لبخند تو ساده نمیگذرد

و هیچ دایره ای

بی مزد

به تو لبخند نمی زند

لبخندت را بر هر کس نگشا

و چشم بر لبخند های کثیف دیران ببند !

 

من آموختم

آموختم که ...

نه !

دیگر آموخته هایم را در گرو تماشا نخواهم گذاشت !

تنها میخوام بگویم

من ، من بودم و هستم و می مانم

با اندکی تفاوت !

و باز هم من هستم

سه نقطه ی سیاه در امتداد هم ...


۱ : یک قسمت از ترانه های کریس دی برگ

۲ : اعوَر به معنای یک چشم است . یعنی کسی که همه چیزو از یک بعد نگاه میکنه ، خطاب به شیطان هم گفته شده چون فقط ظاهر گِلی آدما رو میدید .

۳ : اگه هنوز چیزی در مورد قعطه ی گم شده نشنیدید حتما اینجا رو کلیک کنید  >> آشنایی قطعه ی گم شده با دایره ی کامل

 


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:0  توسط ف.سایه  | 
 

اگر به خانه ی من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ... (فروغ)

چراغت بوی روغن سوخته میداد

و نفت میچکید از آن

چراغ ، خانه ام را سوزاند

و دلم را که در دریچه اش جا گذاشته بودم ...!

 


+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 16:45  توسط ف.سایه  | 

 

چشم هایت بوی خون میداد

و دستانت حس جنون !

نفهمیدم چطور محو خون شدم و بازیچه ی جنون

دستانم برق جنون گرفت و چشهایم رنگ خون !

گرگی در انتظار طعمه ام اکنون ...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:52  توسط ف.سایه  | 
 

تراشه های کثیف پیکر

روزی وجودم را ساختند ...

اکنون ؛

لاشه ای گندیده

زیر مشتی خاک آرامیده

و من

-- فارغ از پیکر --

در آسمانها

پی خورشید میگردم ...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:55  توسط ف.سایه  | 
عشق های بیهوده

                کودکانه

                 روزانه

                           دیروز او را می جستم

                           امروز تو را

                          و فردا بهتر از تو !

افسوس که سادگی را در پس ابرهای کودکی جا گذاشتیم

                           و رسیدیم امروز

به عشق های بیهوده

                  کودکانه

                    روزانه ...

            


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:54  توسط ف.سایه  | 
 

دیگر تمام شد

تک تک ذرات تنم تجزیه شد

حتی خاک هم بر تن ضعیفم رحم نکرد

همان خاکی که تک تک ذرات تنم را ساخته بود

دیگر تمام شد

هنوز در خوابی ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:47  توسط ف.سایه  | 
 

آئینه ها را باید شکست

من نیستم در پس آئینه  .... این تصویر شیطان است که  با چشمانی کینه توز و لبخندی گنگ بر من خیره شده !

فرشته بودم ... پاک ... تو بودی  و   ما با هم ...

 آئینه ها حقیقت را می گفتند

و من چه زیبا تر از تو بودم !

تو آئینه را زشت کردی ... پس راندم َ ت !

حال رفتی و آئینه ها دروغگو شدند ...  صداقتشان را به یغما بردی ...

شاید هم ...  خوبی آئینه ها از تو بود !

اینک من ماندم و نقش شیطان در آئینه

آئینه ها را باید شکست ...

***

( آئینه شکسته شد و هزاران شیطان در پس آئینه های خرد شده ... )

 


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:51  توسط ف.سایه  | 
آن بحری که بود بی آب

آن ساحل بی ماسه

آن آبی بیرنگ و

آن قرمز بی فرجام ،

سر بی هوش من و

دل بی مهر تو بود !...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 19:25  توسط ف.سایه  | 

 

    به مناسبت تولدم این شعر رو از هوشنگ ابتهاج (هـ.ا.سایه ) نوشتم

امیدوارم خوشتون بیاد ... شعر قشنگیه

شعر در ادامه ی مطلب ...

 

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 0:47  توسط ف.سایه  | 
 

   مه آلود

خسته ام !

خسته ام از این غبار ، در جاده ی مه آلود افکارم ...

که جز قدمی از راهم را نمی بینم

در غبار مه آلود زمان گم شدم

رو به رویم مه

پشتم مه

آسمانم مه

زمینم مه !

دره ها خود را در پوستین پشم آلود مه پنهان کردند

ترسم از قدمی که مرا در ته دره های مه آلود زمان پرتاب کند

***

می نشینم ...

در این مه آلود فضای سنگین می نشینم

تا دمی آفتاب زند

تا که مه از این آفتاب فریاد زند

و در گورستان غم ها گم شود

و من راه را از بیراه بشناسم

می نشینم

منتظر میمانم

تا میهمانی آفتاب ...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:32  توسط ف.سایه  | 
 

 

... و آن زمان که

عقربه های ساعت،

همانند دو عقرب کینه توز

آرام آرام

دایره ی زندگی را دور می زدند

و هر لحظه ، مرگ را نوید می دادند ،

"قدر زندگی را می دانسیم "

حال

ساعت های کامپیوتری

اندیشه ی مرگ را

از ما ربودند ...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 18:5  توسط ف.سایه  | 
 

 

بر بام این کلبه

کلبه ی عشقی که در آن نشسته ای و با خنده هایی چون گل دل از او می بری

چشم در چشم او خیره شدی

و قلبت از جا کنده می شود در حین چشم بر هم زدن او

نکند دگر بار باز نشود ...

بر بام این کلبه

همین کلبه ی گرم و روشن

این کلبه ی پر رونق و صفا

بر بام این کلبه

قلبی ست که دیگر نمی تپد ...

یادگار زخمی که بر وجودش حک کردی هنوز هم بر پیکرش نمایان است

قلبی که از اندوه تاریک شد

و آهی که تا فرسنگ ها دور از خود را تاریک کرد ...

و چه زود و چه دیر

امواج غم اش

این کلبه هم تاریک خواهد کرد ...


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 16:26  توسط ف.سایه  | 

 

      ماه

می گویند ماه همیشه پشت ابر نمی ماند ، اما امشب ماه پشت ابر است و برای من همیشه ...

امشب به این امید نخواهم خوابید که فردا طلوعی را بینم ...من ؛ امشب به امید غروب خودم به خواب می روم

آخرین آرزویم در این شب سرد این است که ذره ای از مهتاب را ببینم ... تنها آرزویم این است که برای آخرین بار با ماهتاب صحبت کنم ... با ماه وداع کنم

ساعت ها خیره به ابر های تیره می نگرم تا شاید ماه باری دیگر برای دیدنم براید ... ساعت ها در این دشت سرد و عریان و تاریک به آسمان چشم می دوزم

ساعت ها ماه را زمزمه می کنم

من دیگر طلوعی را نخواهم دید تنها امیدم ماهتاب است که برای لحظه ای بگویم بدرود ...

برف ...                     برف

ماه نمی آید و برف را بر من می فرستد

آری برف

شاید برای همیشه در زیر بارش سنگین برفها مدفون شوم

شاید این برفها از من آدمکی برفی سازند ... بچه ها به دورم بچرخند ... شاید این کودکان به اشکهایم بخندند ... شاید از گوشت تنم گلوله هایی به هم نشانه روند

و وقتی از من چیزی نماند ، سراغ آدمکی دیگر روند

شاید برای همیشه در زیر بارش برفها مدفون شوم و فردا

که دیگر من نیستم

خورشید طلوع کند ... برفها آب شوند و به سوی سرسبزی شتاب کنند ومن نیز آب شوم

شاید برای همیشه در زیر بارش برفها مدفون شوم و فردا

که دیگر من نیستم

خورشید طلوع کند ... برفها آب شوند و از من جنازه ای متعفن برجای ماند که هیچ کس ... حتی لاشه خورها رغبت نزدیک شدنش را نداشته باشند...

و بعد استخوان های شکسته و جمجمه ای که در حال خندیدن است این خبر را رساند که از من چیزی جز استخوان نمانده ...

...

می گویند ماه همیشه پشت ابر نمی ماند اما امشب ماه پشت ابر است و برای من همیشه ...

مهتاب ؛ اگر فردا از پشت ابرها بیرون آیی ، چیزی جز آب و جنازه و استخوان نخواهی دید

ماه ؛ اگر امشب این دشت سرد و عریان و تاریک را روشن نسازی

اگر با ابرهای سیاه جدال نکنی

اگر ندرخشیآتش

پس من به چه امید تا سپیده دم سر کنم؟

آتش

شاید آتش مرا تا سحرگه نگاه دارد

چه شعله های سرکشی

من در این شعله ها نقش جمجمه ای را در حال خندیدن می بینم که شاید از آن من باشد

من در این آتش کرکس ها و کفتار هایی را می بینم که از جنازه ی گندیده ی من می گریزند

من در این آتش جهنم را می فهمم

صدای زوزه تنم را می لرزاند

زوزه هایی پی دی پی در این دشت سرد و عریان و تاریک

گرگ ها و شغال ها در پی طعمه اند

چه طعمه ای از من بهتر؟؟

هنوز قلبم تپش دارد هنوز خون در رگهایم جریان دارد

هنوز می توانم به خاطر بیاورم 

 روزی را که این دشت کرم و سبز و روشن بود

روزی را که با هم در این بیشه ی زیبا قدم می زدیم

می گفتی که زندگی ارزش عشق را نمی شناسد

گفتی این دنیای پست همه را تباه خواهد کردآتش

و من خندیدم                                                                               

مثل قهقه ی جمجمه در آتش ...

دنیا ارزش عشق را نمی شناسد

این همان دشتی ست که از عشق گفتی

اما حال ؛

چیزی جز نفرت نمانده

آواز گنجشکها به طبیعت جان می داد ... حال کجایند؟

شاید جزئی از گوشت کثیف گرگ ها باشند

شاید ایت زوزه ها از دل گنجشکی بر می آید که درون آنهاست

شاید به من اخطار می دهند

که برای دیدن دوباره ی ماه ، تنها چند دقیقه فرصت دارم

و چه فرصت کمی ست

ابرها هر لحظه سیاه تر می شوند

شاید ماه با من قهر باشد ... شاید عهد کرده که دیگر مرا نبیند ... شاید از من متنفر باشد ... ولی من دوستش دارم ... او تنها امید من است !

که برای دیدن دوباره ی ماه ، تنها چند دقیقه فرصت دارم

و چه فرصت کمی ست

من ساعت ها و روزها و سالها با ماه حرف دارم

می خواهم به او بگویم وقتی تو رفتی بر من چه گذشت

این دنیای پست ، همه حتی تو را تباه کرد

و من نیز تا دقایقی دیگر تباه خواهم شد

می خواهم به ماه بگویم چگونه آن دشت سبز ، اینگونه خشک و سرد و تاریک شد!

می خواهم بگویم که چرا دیگر گنجشک ها نمی خوانند

می خواهم بگویم که چرا به خاطر غروب خود ، طلوعی را نخواهم دید ...

اما ماه مرا نمی خواهد...

 

اکنون که به آسمان می نگرم تنها چشمانم از زیر برفها نمایان است

می دانم

می دانم تا دقایقی دیگر تبدیل به آدمکی برفی خواهم شد

بچه ها به دورم می چرخند ، به اشکهای یخی ام می خندند و از گوشت تنم گلوله هایی به هم نشانه می روند ...

می دانم تا دقایقی دیگر کفتار ها و کرکس ها نیز از من می گریزند

می دانم به جز جمجمه و چند استخوان پوسیده چیزی از من باقی نخواهد ماند ...

می دانم ...

...

می گویند ماه همیشه پشت ابر نمی ماند ، اما ... امشب ماه پشت ابر است و تا دقایقی دیگر همیشه ی من به انتها خواهد رسید...

مهتاب ! چشمانم دارد بسته می شود ... گوشه ای از خود را بنما

مهتاب ! ذره ای از روشنایی ات را به چشمانم بده

لبانم زیر برفها بسته ست

با چشمانم تو را می خوانم

برای یک لحظه می گویم " بدرود "

مهتاب ...

تنها لحظه ای فرصت دارم ، با آخرین دانه ی برف من و چشمانم غروب خواهیم کرئ

مهتـــــاااااب ....

۸۳/۳/۵   ف.سایه

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:22  توسط ف.سایه  | 
دریا

برصخره ها رو به رویت ایستاده ام

نفسهایم را با صدای گرم تو می آمیزم

ودرحسرت اندکی ازبینهایت ات

بینهایت اشک دنیایم را تار می کند

چرایگانه زندگی مرادرآغوش گرفتی؟!

درتلاطم امواج خروشانت آوایی مبهم

روح زندگیم رابه یغمابرد....

 


+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:35  توسط ف.سایه  | 

 

 

این متن مال تقریباْ دو سال پیشه

به همین خاطر ، اشکال زیاد داره

دوست دارم دقیق بخونینش و نظر واقعی تون رو بگین

ممنون از همتون


پاییز

 

« و بوی خون بی قرار در باد گذشت ... » شاملو

                             اینک پیکرت بر بستری از برگهای زرد افتاده ...

                                   ***

     هر برگ زرد برایم خاطره ای می‌سازد از روزهایی که گذشت ...

     زمین پوشیده بود از برگ های سرخ و زرد و گهگاه دست نوازشگر باد آنها را به هر سو می چرخاند و هوهو کنان از میانمان می‌گذشت

     با حرکات لبت ، ابرهای سپید رقصان روبه‌ رو یمان محو میشدند ، باد شاخه های عریان را وا می داشت تا هر لحظه برایمان دست تکان دهند. درختان با تکانیدن بی قرار شاخه هایشان ، می خواستند ما را در آغوش کشند .

         و صدای دلخراش شیون کسی در باد می آمد!! ...

        و ما غرق در احساس خود ، در اعماق نگاه هم غوطه می خوردیم ، پر میکشیدیم ، تازه می شدیم ...

          با طنین صدای گرم تو قلبم طپش عشقی نو را زمزمه کرد...

گفتی طپش قلبم عشق تو را جاری میکند ... سرخی خونم از عشق توست ...

   هرچه دانه های عطرآگین باران بیشتر شدند آوای عشق را بلند تر سر دادی ... ندای مهر را رسا تر تکرار کردی

 ... و طوفان شد

در همهمه ی گریز برگ ها و سرود بی پایان باران ، فریاد زدی " سرخی خونم از عشق توست ... قطره قطره ی خونم از عشق توست "

              بی تو ...

باد اوج گرفت ... صدایت اوج گرفت ... عشقم به بینهایت رسید.

اشکهایم با باران در آمیختند ... دیگر قلبم تحمل طپش های شدیدش را نداشت

اما تو

تو باید به من ثابت میکردی ...

و گذشت ...          

                  ***

شدی شب و روزم ... تنها امیدم .

چه روزها در جنگل پاییزی با تو ! حرارت عشق را بیشتر میدیدم و چه شبها به یادت ، رویای فردا را می بوسیدم ...

اراده می کردی سنگ میشدم

آب میشدم

دود میشدم و به هوا می رفتم

تنها از تو خواستم که ثابت کنی

ثابت کنی که سرخی خونت ...

                   ***

امروز نبودی

گشتم ... همه جا را دیدم

خورشید پشت ابرهای سیاه می رفت تا جایی دیگر طلوع کند

زوزه ی باد برگ های خشکیده را می ترساند و آن ها را به گریز وا می داشت

از چیزی هراس داشتم

گشتم ... همه جا را دیدم

پشت درختها ...

درختهایی که هر روز شاهد حرفهای دل‌آرایت بودند

درختها ... امروز رنگ دیگری داشتند ، با تکانیدن دیوانه وار شاخه هاشان می خواستند مرا در چنگال خود اسیر کنند

دویدم ... همه جا را گشتم

نبودی

تنها صدای برگها می آمد و کلاغ ها ... که با چشمانی گرسنه مرا می پاییدند و در دل می خندیدند

و صدای زوزه ی بی دریغ باد میان برگها ...

ناگاه !!!

تورا دیدم ... زندگی ام را باختم ... شکستم ... تهی شدم

زانوانم یارای مقاومت نداشت ...

افتادم ...

ناله کردم...

شیون سر دادم ...

به کسی می نگریستی

عشق در چشمانت موج می زد ، چیزهایی به او گفتی

با هر حرکت لبت بخاری سرد از تو دور میشد

دانه های سنگین باران بی رحمانه بر همه جا تازیانه می زد

باد درختان را وا می داشت تا با حرکات مرموزشان ، مفهوم مرگ را القا کنند

و صدای دلخراش شیون من در فضا پیچید و به هاله ی عشقی دروغین رسید و در آن نفوذ نکرد ... و تو نشنیدی!!

تو و او ، بی توجه به من و صدای شیونم در اعماق نگاه هم غرق میشدید ... مست میشدید ... پرواز می کردید ...

به او گفتی " سرخی خونم از عشق توست " برقی شیطانی از چشمانت گذر کرد

اما گفته بودی سرخی خونت ... بی من ...

تو باید به من ثابت می کردی ...

حال دیگر من نبودم اما

هنوز سرخی خون در لبت هویدا بود

این سرخی از کدامین عشق بود؟؟؟

تو ! باید به من ثابت می کردی که دیگر خونت سرخ نیست

اما نتوانستی

وقتی پیکر نیمه جانت بر برگهای سرخ شده از خون افتاد

فهمیدم که دروغ می گفتی ...

آن لحظه با نگاه ملتمسی بر من نگریستی ... شاید میگفتی کمکم کن ! ...

ومن !

با ضربه ای دیگر بهترین کمک را به تو و همه ی ساده دلانی کردم که سرخی خونت از عشق آنها بود

پیکرت بر بستری از برگهای خشکیده ی آرامید

و

بوی خون

         بی قرار

                 در باد

                     گذشت ...

  


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:49  توسط ف.سایه  | 

  

    

شیشه ای در دستم ، کینه ای در قلبم ، اندوهی در چشمانم...

       زمزمه ای در گوشم می خواند

" رهایش کن ... در فشار انگشتانت خردش کن ... بشکن این شیشه را ، که پایان همه غمهاست "

***

مرا بهل

چنگالت را باز کن و مرا در بینهایت دره ها رها کن

مرا در اعماق اقیانوس ها افکن

رهایم کن ... بگذار در فشار انگشتانت خرد شوم ... تکه تکه شوم

اما مگذار اسیر بمانم ...

 ...و اینک من در چنگال شبح سرد تنهایی اسیرم ...

***

شیشه ی عمرم در دستانم ، کینه ی سالها تنهایی در قلبم ، اندوهی ژرف در چشمانم

ای کاش شیشه را در بینهایت دره ها ، رها می کردم

کاش در عمق اقیانوس ها می افکندم

کاش در فشار انگشتانم خرد می کردمش

کاش رهایش می‌کردم

کاش اندکی شهامت داشتم

...و اینک من شبح سرد تنهایی خویش گشته‌ام...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 10:44  توسط ف.سایه  | 

 

بعد یک روز خسته کننده خواب خیلی می چسبه اون هم سر ظهر. بزار برم تو اتاق برقو خاموش کنم و یک چرت بزنم که خیلی خسته ام....

اَه چرا اینجا اینقدر روشنه؟ برق که خاموشه...

وای چه آفتابی ست هم سرد و هم نفرت انگیز . آخ که چقدر اتاق سرده مگه شوفاژ روشن نیست؟! اَه روشنه پس چرا اینقدر سرده؟ برم لباس اضافه تنم کنم شاید گرم شدم .آها این لباس پشمی بهتره

وای چرا این بچه ها تو کوچه اینقدر سر و صدا می کنن؟این چه بازی کردنیه که منو از خواب و زندگی بندازن؟ وای... حالم از تمام بچه ها به هم می خوره بذار برم حالشونو بگیرم

آهان پنجره رو باز می کنم و حقشونو میذارم کف دستشون.....

"اوهوی...بچه های کثافت جیغ جیغوی مادر مُرده ی پدرسگ برین گمشین اونطرف بازی کنین حالیتون نمیشه من اینجا می خوام بخوابم؟!!"

ه هَ حقشون بود وقتی به ننه باباشون فحش دادم چطوری نگاه می کردن

خوب حالا بهتر شد برم دراز بکشم...

واااااااای.... چرا این هواپیما از بالای پشت بوم اون َورتر نمیره؟یکسره صداش تو گوشمه ...کاشکی می شد به این یکی هم فحش بدم... اَه هیچ کار نمی تونم بکنم...کاشکی با آر.پی.جی می ترکوندمش

کاشکی همین الان سقوط کنه رو سقف همسایه که هم هواپیما داغون شه هماون همسایه با بچه های جیغ جیغوش بیفتن سقط بشن ... حالا هم ول نمی کنه اَه حالم به هم خورد دیوانه شدم چرا اون ور تر نمی ره؟ نه! مثل اینکه داره میره صداش کمتر شد آره...رفت ! آخیش راحت شدم . حالا هم در کمال آرامش بخوابم...

ای خدااااااا... این باز صدای چیه؟ این مرغ های یاکریم هم جا گیر آوردن لونه بسازن؟ خودشون کم بودند که دو تا جوجه ی زر زرو هم آوردن ! همین الان میرم لونشونو خراب می کنم که دیگه اینجا پیداشون نشه ! آهان بذار از اینجا برم بالا لونه رو خراب کنم تا بفهمن و برن یک جای دیگه لونه بسازن خب...جوجه هاشون می میرن؟! به درک... من بخوابم هر کی که مُرد بره جهنم!!!!

خوب حالا کمی روبه راه شد

ااااه ! این همسایه ی مزاحم چرا این جوری مهمونشو تعارف می کنه؟؟!! صداش تمام کوچه رو برداشته یکسره بفرما بفرما می زنه ... کاشکی اون هواپیما روی سر اینها سقوط می کرد بذار ادبش کنم

آها پنجره رو باز کنم :

"بابا فدات شم مهمونت اگه مهمون بود اینقدر تعارف نمی کرد خدا رو خوش نمیاد این طوری مزاحم ما بشی"

خوب دیگه صدایی نیست برم بخوابم...

چیک چیک چیک...وای این دیگه صدای چیه؟ خدا... مُردم دیگه ...برم ببینم چیه...مثل اینکه از تو آشپزخونه ست ...صدای چیک چیک شیر آبه! اه حالا وقت صدا دادنه؟! چطوری سفتش کنم که صداش در نیاد؟؟ اَه درست نمی شه وای چه کار کنم؟! دستم تاول زد از بس که اینو سفت پیچوندم اَه ...باز بی پدر مادر آب می ده...به جهنم مصرف آب خواب من ضایع شد...خوب حالا برم ببینم می تونم در آرامش بخوابم؟!

زییییییییییییییینگ زییییییییییییییینگ ! ای خدا کیه باز دم در کار داره؟ خدا ذلیلش کنه بذار آیفونو بردارم و فحش اول و آخرش رو بدم...حتماً نمکیه دیگه :

"آی نمکی گدا گشنه پول می خوای من ندارم ... یعنی دارم به تو نمی دم نون خشکام رو هم انداختم دور محتاج نمک تو هم نیستم. برو ...برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه"

اِ اِ اِ ...این که نمکی نیست صدای یک خانمه چی داره می گه؟

چرا تو صداش بغض داره؟؟ میگه "آش نذری آوردم بیاین دم در بگیرین" وای چه رسوایی ای برم آشم رو ازش بگیرم در رو که باز کردم بهش میگم که اشتباه گرفتم...اِ ...چرا نیست؟ کجا رفت؟!

آش رو گذاشته دم در و رفته! عجب آدم های بی فرهنگی پیدا میشن اول که زنگ میزنه منو از خواب میندازه بعد بیخودی قهر میکنه و میره... ای به جهنم ...رفتی می خواستی آشت رو هم با خودت ببری...

حالا که اینطور شد منم آش رو بر نمی دارم تا حالش گرفته شه...

***

ای خدا چرا نمی ذاری بخوابم؟ مگه چه گناهی کردم؟ مگه چه کار بدی تو زندکیم کردم که همیشه یا باید بد خواب بشم یا با کابوس از جام بپرم؟؟!!

***

حالا دیگه می تونم بخوابم...

خش خش خش ...صدای خش خش چیه؟ بذار بگردم ببینم چیه....زیر بالش نیست...رو پتو هم نیست...اَه صدا از کجاست؟؟؟ دارم دیوانه میشم....آهان!! صدای این مورچه ست که روی ورق های کتابم داره راه میره.....نگاه کن ...لقمه ی بزرگ تر از دهنش هم برداشته الان ریز انگشتم له می کنمش تا بفهمه این اتاق مال منه و نرمه بیسکوییت هامو ندزده....آهان ...چه خوب له شد...

دیگه با خیال راحت بخوابم که خیلی دیر شد...

تیک تیک تیک... وای ساعت....چه تیک تیکی می کنه...باید از کار بندازمش برم باطری شو بردارم و از پنجره پرتش کنم بیرون... خدا کنه بچه ی همسایه زیر پنجره ی اتاق باشه باطری بخوره تو سرش و در جا بمیره!!!

دیگه فکر کنم تمام امور آماده ست تا برم بخوابم...

تالاپ تالاپ تالاپ.... این دیگه صدای چیه؟ وای خدا صدا از کجاست؟؟ از تو کوچه که نیست...صدای هواپیما هم نیست ... نه نه... شیر آب هم نیست... زنگ در هم که تالاپ تالاپ نمی کنه ...

مورچه هم نیست ....ساعت رو هم که از کار انداختم...وای صدای چیه؟؟؟؟!!!!!!!!! اِ اِ اِ ... چقدر هم بهم نزدیکه...انگار که از درون خودمه چه تالاپ تالاپی می کنه ...آره از توی سینه ی خودمه..... شاید ول کنه.....نه بابا دست بردار نیست همینجور می گه تالاپ تالاپ تالاپ....

اینجا رو نگاه...روی میز یک چاقوست... بگذار این دفعه از این چاقو کمک بگیرم......آهان صدا از سمت چپ سینم میاد ...الان بهش می فهمونم که با کی طرفه...... زارت!

آخ آخ انگار صدا داره کمتر میشه ...آره داره کمتر میشه واااای ...درد دارم ولی جدی جدی صدا کمتر شده به همینش می ارزه ... وای چشمام داره سیاهی میره انگار دارم میرم تو یک خواب عمیق ....وای... تنم داره سرد میشه...ولی باز هم می ارزه چون دارم میرم تو یک خواب سنگین.......

***

نه ... نه .... دیگه نه....این دیگه کیه که داره میاد طرفم؟؟؟!!!چه هیکل وحشتناکیه!! نکنه باز این می خواد از خواب بندازم ..... واااااااااااااای .......


+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 2:19  توسط ف.سایه  | 
 

شبی که این متن رو نوشتم  خیلی اشک ریختم ...آخه خودم رو واقعاْ جای شخصیت اصلی ش گذاشتم...

این متن رو تحت تاثیر یک داستان چهارخطی قدیمی نوشتم...داستانی که تو کودکی از مادرم شنیده بودم.

خوشحال میشم نظرتون رو راجع بهش بدونم:

(یه سر و دو گوش یه چیزی تو مایه های لولو یا همون دیو و هیولاییه که بچه ها ازش می ترسنه)

  دستای سردش تو دستام بود سر کوچیکشو گذاشته بود رو سینه م تنها پناهش من بودم

چشای قشنگش دیگه فروغ قبل رو نداشت از وقتی یادمه همیشه غمگین بود .کز می کرد یه گوشه همه همسالاش می دوییدند و بازی می کردند اما اون همیشه تنها بود

همیشه بی رمق بود

آخه من چه تقصیری داشتم؟ چه تقصیری دارم؟ حاضرم تمام زندگی م رو بدم اما اون یه لحظه غم به چشای قشنگش نیاد

ولی همه ی زندگی من یه لباس کهنه ست و دوتا دست

دو تا دست که از صبح تا شب هی چنگ میزد هی چنگ میزد...لباسای چرک مردم رو چنگ میزد..که یه شندر غاز پول بگیره چقدر بود مگه؟ مگه میتونستم؟ مگه میشد؟

تمام زندگی م اون بود حاظر بودم تمام زندگی م رو بدم و اون یه شب ..فقط یه شب طعم خوشبختی رو بچشه...

ولی من همین بودم و هستم منم مث اون ..اونم مث من تنهای تنها.....تنها امیدش من بودم ولی امید من کی بود؟..کجا بود؟

از وقتی رفت و ما رو تنها گذاشت به شب خواب راحت به چشمام نیومده...نمی دونم الان کجاست ولی تنها آرزوم اینه که خدا ازش نگذره خدا تو دنیا و آخرت بدبختش تقاص تمام کارایی که سرم آورد و دونه به دونه بده.

نمی خوام به یاد بیارم چی باهام کرد ...ولی هیچوقت یادم نمی ره چطور من و اون طفل معصوم رو گذاشت و رفت....اصلا همون بهتر که رفت همین شندرغاز پول منو می خواست خرج دودش کنه ....خودش که غیرت کار نداشت..

حالا این عزیز دلم نه طعم خوشبختی رو چشید نه پدر و نه مادر...یعنی من واقعا مادر بدی بودم؟! اگه به خاطر اون نبود صدسال خودمو خلاص کرده بودم ...دلم براش میسوزه

آخه این چه گناهی داره که باید اینطوری تو آغوشم پر پر بشه؟؟

آه عزیزم بخواب ...شاید خواب خوشبختی رو ببینی ...ببینی تو هم مث بچه های دیگه دنیات صورتیه صورتی روشن با قلب های کوچیک قرمز...

حیفم میاد دستای پینه ام رو به صورتت بکشم ...حیفم میاد صورتت رو نوازش کنم....دستای زمختم پوست لطیفت رو آزار میده..

صدای قلبت هر لحظه آروم تر از لحظه ی پیش میزنه...عزیزم بخواب....چیزی نگو...چیزی نخواه من غیر از آه چی میتونم بهت بدم؟/

صدای گرفتت تنم رو میلرزونه....""مامانی...گشنمه... ""

" بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده...یه سر و دو گوش قصه اگه نخوابی می خورتت...بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده.. "

من شرمندم...شرمنده...خودم چند روزه که لب به غذا نزدم....

چی دارم بهت بدم....مامان بد ه ...مامان بدبخته..مامان بره بمیره که عرضه نداشت تو رو چهار سال نگه داره....عزیزم فردا تولدته ...بخواب ..شاید تو خواب یه کیک ببینی که داری شمع هاشو فوت میکنی و از دستای پاک پدرت هدیه میگیری...ببینی که دنیات صورتیه..

"" مامانی..گشنمه... ""

" بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده.... "

دستای کوچیک یخ کردش تو دستام بود و نفس هاش آروم...

صدای ظریفش گرفته بود... با هر اشکی که از رو گونه هام رو صورتش می چکید ، صدای قلبش کندتر میشد...

من هیچی نداشتم به جز دو تا دست کار خورده ...دستایی که هیچوقت نخواست لقمه ی حروم بیاره ...دستایی که فقط چنگ میزد...دستایی که در عین بیگناهی به تهمت آلوده شد.... و چه تهمتی بالاتر از دزدی؟؟؟ دیگه اون شندرغاز هم تعطیل!!! دستایی که حتی نمی تونه صورت عزیزش رو نوازش کنه...

""مامانی..من گشنمه.. ""

" بخواب عزیز یه سرو دو گوش اومده....بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده... بخواب عزیز........ "

دستاش سرد سرد بود...دیگه قلبش نمی تپید....دیگه گشنه نبود............دیگه ناله نمی کرد....لبخند کمرنگی رو لباش بودو چشای نازش نیمه باز به یه نقطه ی دور خیره شده بود..................

عزیزم فردا تولدته ........میدونم پشت یه کیک بزرگ می ایستی ...بزرگتر از کیک بچه های دیگه...میدونم دیگه گشنه نمی مونی...می دونم دیگه خوشبختی.....

...اما مامان تنها تر از همیشه ست...تنهاتر از همیشه...

ف.سایه

 خرداد 85


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 4:31  توسط ف.سایه  | 

     

    شب هم از ازدحام کوچه های تاریک و تو در تو ؛ از ازدحام آدمک هایی که هر کدام از هر سو برای ادامه ی حیاتشان ، به هم هجوم می آورند و کفتار صفتانه لاشه ی گندیده ی برادرانشان را با ولع از هم می دزدند ؛

از ازدحام زندگی آدمک هایی که فقط به لذت های آنی می اندیشند و هیچ پلی برای جبران آینده و کوچه راهی خاکی برای آینده ندارند ؛

از ازدحام برج های بلند ... خانه های شهر که از دور نور چراغ هایشان سوسو می زند و از نزدیک همهمه ی فریاد و فغانشان احساس را خراش می دهد ؛

از ازدحام دلتنگی و آشفتگی به سوی تو می آیم ...

به تو می نویسم تویی که شاید از آن بالا به حالمان تاسف خوری ...یا دلتنگ باشی...

نه ! هیچ گاه دلتنگ نیستی ... همچنان با آن عظمت و سترگی ایستاده ای و نمی دانم که منتظر چیستی ...

منتظر طوفانی که ما را به دوزخ کشد ... یا اینکه آدم شویم؟

نمی دانم ... نمی دانم اگر دانستی چرا ما را آوردی ... نمی دانم

من در اتاقی کوچک و در هم ریخته با چشمانی خیس از اشک اندوه و حسرت و نفرت برایت می نویسم ...می نویسم که چگونه گردباد خاکستر ، آدمکی را خاکستر کرد...

می نویسم از قلب هایی که خون پاک را میکشند و کثافت پس می دهند...

از بارانی که نه هوای آلوده را میشوید ، نه روح را طراوت می دهد ، سیلابی ست از خون های سیاه که بر سر ما می بارد ...

...نمی داند کجا می رود ، خارج از زندان ... درون گرگ ها ، درون کفتار ها ...میله ی زندان شرف دارد به این زندگی نکبت بار...

نمی داند ... نمی داند این روزها گرگ ها هم رنگ می شوند ، ماسک می زنند ... نمی بیند چگونه خودش گرگ می شود ... نمی داند زیر این ماسک و لباس رنگین چه موجودی محبوس کرده ... نمی داند گرگ می شود...

زندانی می تواند آزاده باشد و اسیر این زندگی ، دربند ..." آیا این مرگ به از آن نیست که آدم در بند باشد؟؟" ... دربند این زندگانی کثیف ...

کاش می توانستیم برگردیم ...برای همیشه کودک بمانیم ... کودکانی معصوم که مرز قهر و اشتی هایشان ، دقیقه ای بیش نیست ...

کاش ریا را برای همیشه در قفسی از یاد رفته محبوس سازیم ..

کاش می توانستیم این آدمک ها را -که شاید ما هم از آنها باشیم - از باتلاق پوچی نجات دهیم

نمی دانم چطور رفت ...چگونه رفت ... چطور آن آدمک معصوم ، آن چشمان بی ریا ، آن دستان پر از عشق و صفا آن قلب پاک تبدیل به گرگی شد با چشمانی پر طمع ، دستانی آلوده . قلبی تاریک ...

نمی دانم ما از این دنیا چه می خواهیم که به خاطر لذت های پوچ و بی هدف و عشق های دروغین ، آخرتمان را وامی گزاریم ...

این دو روز دنیا ارزش بر باد رفتن سرای عشق را دارد؟

کاش می توانستیم ... می توانستیم دنیا را خالی از چرک و حسد و تاریکی کنیم...

بارالها به ما قدرتی ده که در این دنیای دون ، گرگ نباشیم

به بالهای ضعیفمان توان پرواز تا درگاهت را ده

در های قصرت را بر ما مبند

تو را می ستاییم که تو بالاترینی

                        بنده ی کوچکت

                                             ف.سایه


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:49  توسط ف.سایه  | 

   

      آمده ای بعد سالها التیام بر زخمهایم بخشی

آمده ای با کوله باری از ندامتِ آنچه بر من کردی

آمده ای که دشنه ای را که سالیان دور بر قلبم آختی برون کشی

آمده ای که بگویی تورا ببخشم به خاطر هر آنچه که کردی

می دانم پشیمانی اما می خواهم با خودخواهی، با گستاخی تمام تو را از خود برانم

می خواهم به چشمان پر ز اندوهت بخندم

می خواهم دلت را به سُخره گیرم

آری بی رحمم ، بی رحم تر از آنچه فکر کنی

اینگونه نبودم

ذره ذره های دشنه در قلبم به من آموخت

که اینگونه باشم

***

چشمانم پر ز شور عشق بود

دستانم نیاززمند دستانت بود

می دانستی می خواهمت

با تمامی وجود می خواستمت...

اما دگر اثری از آن روزهادر من نمانده....

***

ای کاش آن دشنه را از پشت بر من می کوفتی

که در آن حال چشمانت را نبینم

چشماتی که پر از نور شیطانی بود

ای کاش آن دشنه را از پشت بر من می کوفتی

که در آن حال لبانت را نبینم

لبانی که لبخندی ابلیسی نهان داشت

ای کاش آن دشنه را از پشت بر من می کوفتی

که برای آخرین بار بغضم آهم شکستم را نبینی

ای کاش آن دشنه را از پشت بر من می کوفتی.....

***

رفتی و مرا در سردابه های تنهایی تنها گذاشتی

رفتی و تا به امروز یادم نبودی

رفتی و آوای عشق را بر بیگانگان سر دادی

رفتی و روح پاکم را به یغما بردی

که اکنون از من جسمی پلید مانده....

***

دیگر نه.......

نمی دانی چه بر من گذشت

چه شبها از سوزش قلبم ذره ذره های وجودم از دیدگانم برون می زد

و چه روزها داغ رفتنت، بی حرمتی به عشق و غربت خود را

تنها برای دشنه ی فرو رفته در قلبم بازگو کردم

که شاید آن دشنه از سوزانیدن قلبم بکاهد

افسوس .......افسوس........

دیگر نمی توانی دشنه را از قلبم خارج کنی

حال دیگر رگهای قلبم در دشنه رسوخ کرده

خون در دشنه جریان دارد

و دشنه جزئی از وجودم شده....جزئی از گوشت تنم....

آمده ای بعد سالها التیام بر زخمهایم بخشی

می دانم پشیمانی اما می خواهم با خودخواهی،با گستاخی تمام تو را از خود برانم

آری بی رحمم ، بی رحم تر از آنچه فکر کنی.....

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:59  توسط ف.سایه  | 
چه لذتی ست

        در سائیدن روحم

                    که هر دم گوئی

                                 " دوستت دارم "


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 5:22  توسط ف.سایه  | 

   

                 

     ...  هنوز آخرین کلامت را در ذهنم دارم

 

                    گویی با قلب و روحم درآمیخته

 

                                -"مگذار شب در دلت خانه کند"

 

       در آن غروب سرد زمستانی

 

            مانند دانه های سپید برف  بی هیاهو، بی ریا

 

                                  به چشمان خیسم نگریستی

 

            دستان سردم را در دستانت گرفتی

 

                          آه.....که دستانت سرد تر از من بود

 

                  با نگاهی عمیق آخرین کلام را بر من خواندی:

 

            "هیچگاه مگذار شب در دلت خانه کند"

 

         رفتی و مرا در هجوم سایه های سیاه تنها گذاشتی....

 

                       تنها امیدم؛ من بر عهدم وفادار بودم

 

                                             تاریکی دلم از این خاطر است

 

                                                           که

 

                                     دلم در شب خانه کرده

 

                          و این شب بی تو هیچگاه سحر نمی شود...

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 19:19  توسط ف.سایه  | 

      از کجا تو زد تو سرم ، از کجا بهم الهام شد ... خودمم نمی دونم ...مث یه جرقه بود اومد و رفت و تمام وجودم رو شعله ور کرد.

     قبل از این چی بودم؟....کی بودم؟ یادم نیست...نمی دونم ... فراموش کردم

     تو تاریکی بودم ...هیچ جا رو نمی دیدم ...تنهای تنها بودم ... نوری بهم تابید وسایه ای جلوی پام رو دیوار افتاد ... کس دیگه ای رو نداشتم ... خودمو توش گم کردم و من هم سایه شدم.

     سایه ای مات ، سایه ای سیاه رو دیوار ترک خورده ...

     چشام رو که باز کردم دیدم نه... دیگه تنها نیستم ... تمام دیوار پر از انبوه سایه هایی بود که میرفتن و میومدن ، می خندیدن ، می رقصیدن ، گریه می کردن ، متولد میشدن ، می خوابیدند و دیگه بیدار نمی شدن و یک سایه از سایه ها کم میشد ولی کی اهمیت میداد؟؟ تمام دیوار پر از سایه بود، یکی هم که ازشون کم میشد فرق نمی کرد...

     بعضی از سایه ها درست شبیه هم بود ... انگار که مال یک نفر بودن...وقتی این سایه ها همو پیدا میکردند ، یکی میشدن...میشدند یک تک سایه ...

     بعضی از سایه ها اصلاً شبیه هم نبودند ... اما دوست داشتند یکی بشن ...اما نمی شد ... واسه یه لحظه هم نمی شد ... همو ترک میکردن و دنبال یک سایه ای مثل خودشون می گشتند.

     دیوار موجود عجیبی بود ... با اینکه انبوه سایه ها سیاهش کرده بود ، اما بازم ترک هاش دیده میشد ... با اینکه همه ی سایه ها روش حرکت می کردند ، ولی بازم سر جاش استوار بود...کوچکترین تکومی نمی خورد ...

        یک سایه به سایه ها اضافه شد ... یکی ازشون کم شد ... یکی زیر هجوم سایه ها له شد ... یکی از همه بزرکتر شد ... یکی کوچیک شد ...یکی محو شد و رفت ... یکی متلاشی شد... یکی پرواز کرد ... یکی سقوط کرد ...یکی خندید ... یکی گریه کرد ...یکی دعوا کرد .. یکی مقاومت کرد ... یکی فرار کرد ... یکی ترسید ....یکی فریاد زد...یکی کمک خواست ... یکی کمک کرد ... اما بازم دیوار استوار بود و حرکتی نداشت .

        تنها چیزی که به این سایه ها جون می داد ، نوری بود که سایه ها به خاطرش اونجا بودند .

        اگه این نور کم میشد ...اگه می رفت ... اگه خاموش میشد ، دیگه هیچ سایه ای رو دیوار نبود... یکی یکی که نه ، تمام سایه ها یه جا از بین میرفتند ...

     اما تو اون سایه ها خیلی کم بودن کسایی که قدر نور رو بدونن ...خیلی کم بودن ... خیلی ...

نمی دونم ...شاید فهمشون نمی رسید که اگه یه ذره از این نور کم میشد ، چی به سرشون میومد ...

     شایدم خودشون رو می زدن به نفهمی که همه چی رو نادیده بگیرن و بار مسئولیت رو از دوششون بردارن...

     شاید منم خودمو به نفهمی می زنم...شاید منم قدر این نور رو نمی دونم ... شاید منم تمام نعمت های این نور رو فراموش کردم...شاید منم سایه ی پلیدی باشم ... نمی دونم...نمی دونم...

     هرکسی که خودشو به این نور نزدیک می کرد ، سایه ش روی این دیوار ترک خورده ، محو و محو تر میشد ...تا اونجایی که سایه به کلی پاک میشد و همه فکر میکردن که اون سایه برای همیشه رفته ...

     اما نمی دونستن که الان اون سایه جزئی از نوری شده که به بقیه ی سایه ها جون میداد ...شاید هم می دونستن ولی کمتر کسی بود که خودشو به نور نزدیک کنه

ترجیح میدادن که روی این دیوار ترک خورده بپوسن اما روشن نشن !...

...

ما همه سایه ایم

سایه هایی که یکی پس از دیگری میایم و میریم بدون اینکه به راز این دیوار و نور پی ببریم ... ما همه سایه ایم ...سایه های سیاه...روی دیوار ترک خورده ی دنیا...


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:4  توسط ف.سایه  |