این متن مال تقریباْ دو سال پیشه
به همین خاطر ، اشکال زیاد داره
دوست دارم دقیق بخونینش و نظر واقعی تون رو بگین
ممنون از همتون

« و بوی خون بی قرار در باد گذشت ... » شاملو
اینک پیکرت بر بستری از برگهای زرد افتاده ...
***
هر برگ زرد برایم خاطره ای میسازد از روزهایی که گذشت ...
زمین پوشیده بود از برگ های سرخ و زرد و گهگاه دست نوازشگر باد آنها را به هر سو می چرخاند و هوهو کنان از میانمان میگذشت
با حرکات لبت ، ابرهای سپید رقصان روبه رو یمان محو میشدند ، باد شاخه های عریان را وا می داشت تا هر لحظه برایمان دست تکان دهند. درختان با تکانیدن بی قرار شاخه هایشان ، می خواستند ما را در آغوش کشند .
و صدای دلخراش شیون کسی در باد می آمد!! ...
و ما غرق در احساس خود ، در اعماق نگاه هم غوطه می خوردیم ، پر میکشیدیم ، تازه می شدیم ...
با طنین صدای گرم تو قلبم طپش عشقی نو را زمزمه کرد...
گفتی طپش قلبم عشق تو را جاری میکند ... سرخی خونم از عشق توست ...
هرچه دانه های عطرآگین باران بیشتر شدند آوای عشق را بلند تر سر دادی ... ندای مهر را رسا تر تکرار کردی
... و طوفان شد
در همهمه ی گریز برگ ها و سرود بی پایان باران ، فریاد زدی " سرخی خونم از عشق توست ... قطره قطره ی خونم از عشق توست "
بی تو ...
باد اوج گرفت ... صدایت اوج گرفت ... عشقم به بینهایت رسید.
اشکهایم با باران در آمیختند ... دیگر قلبم تحمل طپش های شدیدش را نداشت
اما تو
تو باید به من ثابت میکردی ...
و گذشت ...
***
شدی شب و روزم ... تنها امیدم .
چه روزها در جنگل پاییزی با تو ! حرارت عشق را بیشتر میدیدم و چه شبها به یادت ، رویای فردا را می بوسیدم ...
اراده می کردی سنگ میشدم
آب میشدم
دود میشدم و به هوا می رفتم
تنها از تو خواستم که ثابت کنی
ثابت کنی که سرخی خونت ...
***
امروز نبودی
گشتم ... همه جا را دیدم
خورشید پشت ابرهای سیاه می رفت تا جایی دیگر طلوع کند
زوزه ی باد برگ های خشکیده را می ترساند و آن ها را به گریز وا می داشت
از چیزی هراس داشتم
گشتم ... همه جا را دیدم
پشت درختها ...
درختهایی که هر روز شاهد حرفهای دلآرایت بودند
درختها ... امروز رنگ دیگری داشتند ، با تکانیدن دیوانه وار شاخه هاشان می خواستند مرا در چنگال خود اسیر کنند
دویدم ... همه جا را گشتم
نبودی
تنها صدای برگها می آمد و کلاغ ها ... که با چشمانی گرسنه مرا می پاییدند و در دل می خندیدند
و صدای زوزه ی بی دریغ باد میان برگها ...
ناگاه !!!
تورا دیدم ... زندگی ام را باختم ... شکستم ... تهی شدم
زانوانم یارای مقاومت نداشت ...
افتادم ...
ناله کردم...
شیون سر دادم ...
به کسی می نگریستی
عشق در چشمانت موج می زد ، چیزهایی به او گفتی
با هر حرکت لبت بخاری سرد از تو دور میشد
دانه های سنگین باران بی رحمانه بر همه جا تازیانه می زد
باد درختان را وا می داشت تا با حرکات مرموزشان ، مفهوم مرگ را القا کنند
و صدای دلخراش شیون من در فضا پیچید و به هاله ی عشقی دروغین رسید و در آن نفوذ نکرد ... و تو نشنیدی!!
تو و او ، بی توجه به من و صدای شیونم در اعماق نگاه هم غرق میشدید ... مست میشدید ... پرواز می کردید ...
به او گفتی " سرخی خونم از عشق توست " برقی شیطانی از چشمانت گذر کرد
اما گفته بودی سرخی خونت ... بی من ...
تو باید به من ثابت می کردی ...
حال دیگر من نبودم اما
هنوز سرخی خون در لبت هویدا بود
این سرخی از کدامین عشق بود؟؟؟
تو ! باید به من ثابت می کردی که دیگر خونت سرخ نیست
اما نتوانستی
وقتی پیکر نیمه جانت بر برگهای سرخ شده از خون افتاد
فهمیدم که دروغ می گفتی ...
آن لحظه با نگاه ملتمسی بر من نگریستی ... شاید میگفتی کمکم کن ! ...
ومن !
با ضربه ای دیگر بهترین کمک را به تو و همه ی ساده دلانی کردم که سرخی خونت از عشق آنها بود
پیکرت بر بستری از برگهای خشکیده ی آرامید
و
بوی خون
بی قرار
در باد
گذشت ...

شیشه ای در دستم ، کینه ای در قلبم ، اندوهی در چشمانم...
زمزمه ای در گوشم می خواند
" رهایش کن ... در فشار انگشتانت خردش کن
... بشکن این شیشه را ، که پایان همه غمهاست "***
مرا بهل
چنگالت را باز کن و مرا در بینهایت دره ها رها کن
مرا در اعماق اقیانوس ها افکن
رهایم کن ... بگذار در فشار انگشتانت خرد شوم ... تکه تکه شوم
اما مگذار اسیر بمانم ...
...و اینک من در چنگال شبح سرد تنهایی اسیرم ...
***
شیشه ی عمرم در دستانم ، کینه ی سالها تنهایی در قلبم ، اندوهی ژرف در چشمانم
ای کاش شیشه را در بینهایت دره ها ، رها می کردم
کاش در عمق اقیانوس ها می افکندم
کاش در فشار انگشتانم خرد می کردمش
کاش رهایش میکردم
کاش اندکی شهامت داشتم
...و اینک من شبح سرد تنهایی خویش گشتهام...

بعد یک روز خسته کننده خواب خیلی می چسبه اون هم سر ظهر. بزار برم تو اتاق برقو خاموش کنم و یک چرت بزنم که خیلی خسته ام...
.اَه چرا اینجا اینقدر روشنه؟ برق که خاموشه...
وای چه آفتابی ست هم سرد و هم نفرت انگیز . آخ که چقدر اتاق سرده مگه شوفاژ روشن نیست؟! اَه روشنه پس چرا اینقدر سرده؟ برم لباس اضافه تنم کنم شاید گرم شدم .آها این لباس پشمی بهتره
وای چرا این بچه ها تو کوچه اینقدر سر و صدا می کنن؟این چه بازی کردنیه که منو از خواب و زندگی بندازن؟ وای... حالم از تمام بچه ها به هم می خوره بذار برم حالشونو بگیرم
آهان پنجره رو باز می کنم و حقشونو میذارم کف دستشون.....
"اوهوی...بچه های کثافت جیغ جیغوی مادر مُرده ی پدرسگ برین گمشین اونطرف بازی کنین حالیتون نمیشه من اینجا می خوام بخوابم؟!!"
ه هَ حقشون بود وقتی به ننه باباشون فحش دادم چطوری نگاه می کردن
خوب حالا بهتر شد برم دراز بکشم...
واااااااای.... چرا این هواپیما از بالای پشت بوم اون َورتر نمیره؟یکسره صداش تو گوشمه ...کاشکی می شد به این یکی هم فحش بدم... اَه هیچ کار نمی تونم بکنم...کاشکی با آر.پی.جی می ترکوندمش
کاشکی همین الان سقوط کنه رو سقف همسایه که هم هواپیما داغون شه هماون همسایه با بچه های جیغ جیغوش بیفتن سقط بشن ... حالا هم ول نمی کنه اَه حالم به هم خورد دیوانه شدم چرا اون ور تر نمی ره؟ نه! مثل اینکه داره میره صداش کمتر شد آره...رفت ! آخیش راحت شدم . حالا هم در کمال آرامش بخوابم...
ای خدااااااا... این باز صدای چیه؟ این مرغ های یاکریم هم جا گیر آوردن لونه بسازن؟ خودشون کم بودند که دو تا جوجه ی زر زرو هم آوردن ! همین الان میرم لونشونو خراب می کنم که دیگه اینجا پیداشون نشه ! آهان بذار از اینجا برم بالا لونه رو خراب کنم تا بفهمن و برن یک جای دیگه لونه بسازن خب...جوجه هاشون می میرن؟! به درک... من بخوابم هر کی که مُرد بره جهنم!!!!
خوب حالا کمی روبه راه شد
ااااه ! این همسایه ی مزاحم چرا این جوری مهمونشو تعارف می کنه؟؟!! صداش تمام کوچه رو برداشته یکسره بفرما بفرما می زنه ... کاشکی اون هواپیما روی سر اینها سقوط می کرد بذار ادبش کنم
آها پنجره رو باز کنم :
"بابا فدات شم مهمونت اگه مهمون بود اینقدر تعارف نمی کرد خدا رو خوش نمیاد این طوری مزاحم ما بشی"
خوب دیگه صدایی نیست برم بخوابم...
چیک چیک چیک...وای این دیگه صدای چیه؟ خدا... مُردم دیگه ...برم ببینم چیه...مثل اینکه از تو آشپزخونه ست ...صدای چیک چیک شیر آبه! اه حالا وقت صدا دادنه؟! چطوری سفتش کنم که صداش در نیاد؟؟ اَه درست نمی شه وای چه کار کنم؟! دستم تاول زد از بس که اینو سفت پیچوندم اَه ...باز بی پدر مادر آب می ده...به جهنم مصرف آب خواب من ضایع شد...خوب حالا برم ببینم می تونم در آرامش بخوابم؟!
زییییییییییییییینگ زییییییییییییییینگ ! ای خدا کیه باز دم در کار داره؟ خدا ذلیلش کنه بذار آیفونو بردارم و فحش اول و آخرش رو بدم...حتماً نمکیه دیگه :
"آی نمکی گدا گشنه پول می خوای من ندارم ... یعنی دارم به تو نمی دم نون خشکام رو هم انداختم دور محتاج نمک تو هم نیستم. برو ...برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه"
اِ اِ اِ ...این که نمکی نیست صدای یک خانمه چی داره می گه؟
چرا تو صداش بغض داره؟؟ میگه "آش نذری آوردم بیاین دم در بگیرین" وای چه رسوایی ای برم آشم رو ازش بگیرم در رو که باز کردم بهش میگم که اشتباه گرفتم...اِ ...چرا نیست؟ کجا رفت؟!
آش رو گذاشته دم در و رفته! عجب آدم های بی فرهنگی پیدا میشن اول که زنگ میزنه منو از خواب میندازه بعد بیخودی قهر میکنه و میره... ای به جهنم ...رفتی می خواستی آشت رو هم با خودت ببری...
حالا که اینطور شد منم آش رو بر نمی دارم تا حالش گرفته شه...
***
ای خدا چرا نمی ذاری بخوابم؟ مگه چه گناهی کردم؟ مگه چه کار بدی تو زندکیم کردم که همیشه یا باید بد خواب بشم یا با کابوس از جام بپرم؟؟!!
***
حالا دیگه می تونم بخوابم...
خش خش خش ...صدای خش خش چیه؟ بذار بگردم ببینم چیه....زیر بالش نیست...رو پتو هم نیست...اَه صدا از کجاست؟؟؟ دارم دیوانه میشم....آهان!! صدای این مورچه ست که روی ورق های کتابم داره راه میره.....نگاه کن ...لقمه ی بزرگ تر از دهنش هم برداشته الان ریز انگشتم له می کنمش تا بفهمه این اتاق مال منه و نرمه بیسکوییت هامو ندزده....آهان ...چه خوب له شد...
دیگه با خیال راحت بخوابم که خیلی دیر شد...
تیک تیک تیک... وای ساعت....چه تیک تیکی می کنه...باید از کار بندازمش برم باطری شو بردارم و از پنجره پرتش کنم بیرون... خدا کنه بچه ی همسایه زیر پنجره ی اتاق باشه باطری بخوره تو سرش و در جا بمیره!!!
دیگه فکر کنم تمام امور آماده ست تا برم بخوابم...
تالاپ تالاپ تالاپ.... این دیگه صدای چیه؟ وای خدا صدا از کجاست؟؟ از تو کوچه که نیست...صدای هواپیما هم نیست ... نه نه... شیر آب هم نیست... زنگ در هم که تالاپ تالاپ نمی کنه ...
مورچه هم نیست ....ساعت رو هم که از کار انداختم...وای صدای چیه؟؟؟؟!!!!!!!!! اِ اِ اِ ... چقدر هم بهم نزدیکه...انگار که از درون خودمه چه تالاپ تالاپی می کنه ...آره از توی سینه ی خودمه..... شاید ول کنه.....نه بابا دست بردار نیست همینجور می گه تالاپ تالاپ تالاپ....
اینجا رو نگاه...روی میز یک چاقوست... بگذار این دفعه از این چاقو کمک بگیرم......آهان صدا از سمت چپ سینم میاد ...الان بهش می فهمونم که با کی طرفه...... زارت!
آخ آخ انگار صدا داره کمتر میشه ...آره داره کمتر میشه واااای ...درد دارم ولی جدی جدی صدا کمتر شده به همینش می ارزه ... وای چشمام داره سیاهی میره انگار دارم میرم تو یک خواب عمیق ....وای... تنم داره سرد میشه...ولی باز هم می ارزه چون دارم میرم تو یک خواب سنگین.......
***
نه ... نه .... دیگه نه....این دیگه کیه که داره میاد طرفم؟؟؟!!!چه هیکل وحشتناکیه!! نکنه باز این می خواد از خواب بندازم ..... واااااااااااااای .......

شبی که این متن رو نوشتم خیلی اشک ریختم ...آخه خودم رو واقعاْ جای شخصیت اصلی ش گذاشتم...
این متن رو تحت تاثیر یک داستان چهارخطی قدیمی نوشتم...داستانی که تو کودکی از مادرم شنیده بودم.
خوشحال میشم نظرتون رو راجع بهش بدونم:
(یه سر و دو گوش یه چیزی تو مایه های لولو یا همون دیو و هیولاییه که بچه ها ازش می ترسنه)
![]()
دستای سردش تو دستام بود سر کوچیکشو گذاشته بود رو سینه م تنها پناهش من بودم
چشای قشنگش دیگه فروغ قبل رو نداشت از وقتی یادمه همیشه غمگین بود .کز می کرد یه گوشه همه همسالاش می دوییدند و بازی می کردند اما اون همیشه تنها بود
همیشه بی رمق بود
آخه من چه تقصیری داشتم؟ چه تقصیری دارم؟ حاضرم تمام زندگی م رو بدم اما اون یه لحظه غم به چشای قشنگش نیاد
ولی همه ی زندگی من یه لباس کهنه ست و دوتا دست
دو تا دست که از صبح تا شب هی چنگ میزد هی چنگ میزد...لباسای چرک مردم رو چنگ میزد..که یه شندر غاز پول بگیره چقدر بود مگه؟ مگه میتونستم؟ مگه میشد؟
تمام زندگی م اون بود حاظر بودم تمام زندگی م رو بدم و اون یه شب ..فقط یه شب طعم خوشبختی رو بچشه...
ولی من همین بودم و هستم منم مث اون ..اونم مث من تنهای تنها.....تنها امیدش من بودم ولی امید من کی بود؟..کجا بود؟
از وقتی رفت و ما رو تنها گذاشت به شب خواب راحت به چشمام نیومده...نمی دونم الان کجاست ولی تنها آرزوم اینه که خدا ازش نگذره خدا تو دنیا و آخرت بدبختش تقاص تمام کارایی که سرم آورد و دونه به دونه بده.
نمی خوام به یاد بیارم چی باهام کرد ...ولی هیچوقت یادم نمی ره چطور من و اون طفل معصوم رو گذاشت و رفت....اصلا همون بهتر که رفت همین شندرغاز پول منو می خواست خرج دودش کنه ....خودش که غیرت کار نداشت..
حالا این عزیز دلم نه طعم خوشبختی رو چشید نه پدر و نه مادر...یعنی من واقعا مادر بدی بودم؟! اگه به خاطر اون نبود صدسال خودمو خلاص کرده بودم ...دلم براش میسوزه
آخه این چه گناهی داره که باید اینطوری تو آغوشم پر پر بشه؟؟
آه عزیزم بخواب ...شاید خواب خوشبختی رو ببینی ...ببینی تو هم مث بچه های دیگه دنیات صورتیه صورتی روشن با قلب های کوچیک قرمز...
حیفم میاد دستای پینه ام رو به صورتت بکشم ...حیفم میاد صورتت رو نوازش کنم....دستای زمختم پوست لطیفت رو آزار میده..
صدای قلبت هر لحظه آروم تر از لحظه ی پیش میزنه...عزیزم بخواب....چیزی نگو...چیزی نخواه من غیر از آه چی میتونم بهت بدم؟/
صدای گرفتت تنم رو میلرزونه....""مامانی...گشنمه... ""
" بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده...یه سر و دو گوش قصه اگه نخوابی می خورتت...بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده.. "
من شرمندم...شرمنده...خودم چند روزه که لب به غذا نزدم....
چی دارم بهت بدم....مامان بد ه ...مامان بدبخته..مامان بره بمیره که عرضه نداشت تو رو چهار سال نگه داره....عزیزم فردا تولدته ...بخواب ..شاید تو خواب یه کیک ببینی که داری شمع هاشو فوت میکنی و از دستای پاک پدرت هدیه میگیری...ببینی که دنیات صورتیه..
"" مامانی..گشنمه... ""
" بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده.... "
دستای کوچیک یخ کردش تو دستام بود و نفس هاش آروم...
صدای ظریفش گرفته بود... با هر اشکی که از رو گونه هام رو صورتش می چکید ، صدای قلبش کندتر میشد...
من هیچی نداشتم به جز دو تا دست کار خورده ...دستایی که هیچوقت نخواست لقمه ی حروم بیاره ...دستایی که فقط چنگ میزد...دستایی که در عین بیگناهی به تهمت آلوده شد.... و چه تهمتی بالاتر از دزدی؟؟؟ دیگه اون شندرغاز هم تعطیل!!! دستایی که حتی نمی تونه صورت عزیزش رو نوازش کنه...
""مامانی..من گشنمه.. ""
" بخواب عزیز یه سرو دو گوش اومده....بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده... بخواب عزیز........ "
دستاش سرد سرد بود...دیگه قلبش نمی تپید....دیگه گشنه نبود............دیگه ناله نمی کرد....لبخند کمرنگی رو لباش بودو چشای نازش نیمه باز به یه نقطه ی دور خیره شده بود..................
عزیزم فردا تولدته ........میدونم پشت یه کیک بزرگ می ایستی ...بزرگتر از کیک بچه های دیگه...میدونم دیگه گشنه نمی مونی...می دونم دیگه خوشبختی.....
...اما مامان تنها تر از همیشه ست...تنهاتر از همیشه...
ف.سایه
خرداد 85







