
می گویند ماه همیشه پشت ابر نمی ماند ، اما امشب ماه پشت ابر است و برای من همیشه ...
امشب به این امید نخواهم خوابید که فردا طلوعی را بینم ...من ؛ امشب به امید غروب خودم به خواب می روم
آخرین آرزویم در این شب سرد این است که ذره ای از مهتاب را ببینم ... تنها آرزویم این است که برای آخرین بار با ماهتاب صحبت کنم ... با ماه وداع کنم
ساعت ها خیره به ابر های تیره می نگرم تا شاید ماه باری دیگر برای دیدنم براید ... ساعت ها در این دشت سرد و عریان و تاریک به آسمان چشم می دوزم
ساعت ها ماه را زمزمه می کنم
من دیگر طلوعی را نخواهم دید تنها امیدم ماهتاب است که برای لحظه ای بگویم بدرود ...
برف ... 
ماه نمی آید و برف را بر من می فرستد
آری برف
شاید برای همیشه در زیر بارش سنگین برفها مدفون شوم
شاید این برفها از من آدمکی برفی سازند ... بچه ها به دورم بچرخند ... شاید این کودکان به اشکهایم بخندند ... شاید از گوشت تنم گلوله هایی به هم نشانه روند
و وقتی از من چیزی نماند ، سراغ آدمکی دیگر روند
شاید برای همیشه در زیر بارش برفها مدفون شوم و فردا
که دیگر من نیستم
خورشید طلوع کند ... برفها آب شوند و به سوی سرسبزی شتاب کنند ومن نیز آب شوم
شاید برای همیشه در زیر بارش برفها مدفون شوم و فردا
که دیگر من نیستم
خورشید طلوع کند ... برفها آب شوند و از من جنازه ای متعفن برجای ماند که هیچ کس ... حتی لاشه خورها رغبت نزدیک شدنش را نداشته باشند...
و بعد استخوان های شکسته و جمجمه ای که در حال خندیدن است این خبر را رساند که از من چیزی جز استخوان نمانده ...
...
می گویند ماه همیشه پشت ابر نمی ماند اما امشب ماه پشت ابر است و برای من همیشه ...
مهتاب ؛ اگر فردا از پشت ابرها بیرون آیی ، چیزی جز آب و جنازه و استخوان نخواهی دید
ماه ؛ اگر امشب این دشت سرد و عریان و تاریک را روشن نسازی
اگر با ابرهای سیاه جدال نکنی
اگر ندرخشی
پس من به چه امید تا سپیده دم سر کنم؟
آتش
شاید آتش مرا تا سحرگه نگاه دارد
چه شعله های سرکشی
من در این شعله ها نقش جمجمه ای را در حال خندیدن می بینم که شاید از آن من باشد
من در این آتش کرکس ها و کفتار هایی را می بینم که از جنازه ی گندیده ی من می گریزند
من در این آتش جهنم را می فهمم
صدای زوزه تنم را می لرزاند
زوزه هایی پی دی پی در این دشت سرد و عریان و تاریک
گرگ ها و شغال ها در پی طعمه اند
چه طعمه ای از من بهتر؟؟
هنوز قلبم تپش دارد هنوز خون در رگهایم جریان دارد
هنوز می توانم به خاطر بیاورم
روزی را که این دشت کرم و سبز و روشن بود
روزی را که با هم در این بیشه ی زیبا قدم می زدیم
می گفتی که زندگی ارزش عشق را نمی شناسد
گفتی این دنیای پست همه را تباه خواهد کرد
و من خندیدم
مثل قهقه ی جمجمه در آتش ...
دنیا ارزش عشق را نمی شناسد
این همان دشتی ست که از عشق گفتی
اما حال ؛
چیزی جز نفرت نمانده
آواز گنجشکها به طبیعت جان می داد ... حال کجایند؟
شاید جزئی از گوشت کثیف گرگ ها باشند
شاید ایت زوزه ها از دل گنجشکی بر می آید که درون آنهاست
شاید به من اخطار می دهند
که برای دیدن دوباره ی ماه ، تنها چند دقیقه فرصت دارم
و چه فرصت کمی ست
ابرها هر لحظه سیاه تر می شوند
شاید ماه با من قهر باشد ... شاید عهد کرده که دیگر مرا نبیند ... شاید از من متنفر باشد ... ولی من دوستش دارم ... او تنها امید من است !
که برای دیدن دوباره ی ماه ، تنها چند دقیقه فرصت دارم
و چه فرصت کمی ست
من ساعت ها و روزها و سالها با ماه حرف دارم
می خواهم به او بگویم وقتی تو رفتی بر من چه گذشت
این دنیای پست ، همه حتی تو را تباه کرد
و من نیز تا دقایقی دیگر تباه خواهم شد
می خواهم به ماه بگویم چگونه آن دشت سبز ، اینگونه خشک و سرد و تاریک شد!
می خواهم بگویم که چرا دیگر گنجشک ها نمی خوانند
می خواهم بگویم که چرا به خاطر غروب خود ، طلوعی را نخواهم دید ...
اما ماه مرا نمی خواهد...
اکنون که به آسمان می نگرم تنها چشمانم از زیر برفها نمایان است
می دانم
می دانم تا دقایقی دیگر تبدیل به آدمکی برفی خواهم شد
بچه ها به دورم می چرخند ، به اشکهای یخی ام می خندند و از گوشت تنم گلوله هایی به هم نشانه می روند ...
می دانم تا دقایقی دیگر کفتار ها و کرکس ها نیز از من می گریزند
می دانم به جز جمجمه و چند استخوان پوسیده چیزی از من باقی نخواهد ماند ...
می دانم ...
...
می گویند ماه همیشه پشت ابر نمی ماند ، اما ... امشب ماه پشت ابر است و تا دقایقی دیگر همیشه ی من به انتها خواهد رسید...
مهتاب ! چشمانم دارد بسته می شود ... گوشه ای از خود را بنما
مهتاب ! ذره ای از روشنایی ات را به چشمانم بده
لبانم زیر برفها بسته ست
با چشمانم تو را می خوانم
برای یک لحظه می گویم " بدرود "
مهتاب ...
تنها لحظه ای فرصت دارم ، با آخرین دانه ی برف من و چشمانم غروب خواهیم کرئ
مهتـــــاااااب ....
۸۳/۳/۵ ف.سایه

برصخره ها رو به رویت ایستاده ام
نفسهایم را با صدای گرم تو می آمیزم
ودرحسرت اندکی ازبینهایت ات
بینهایت اشک دنیایم را تار می کند
چرایگانه زندگی مرادرآغوش گرفتی؟!
درتلاطم امواج خروشانت آوایی مبهم
روح زندگیم رابه یغمابرد....







