تبليغاتX
دریا
همچون آبی بیکران ...

 

   مه آلود

خسته ام !

خسته ام از این غبار ، در جاده ی مه آلود افکارم ...

که جز قدمی از راهم را نمی بینم

در غبار مه آلود زمان گم شدم

رو به رویم مه

پشتم مه

آسمانم مه

زمینم مه !

دره ها خود را در پوستین پشم آلود مه پنهان کردند

ترسم از قدمی که مرا در ته دره های مه آلود زمان پرتاب کند

***

می نشینم ...

در این مه آلود فضای سنگین می نشینم

تا دمی آفتاب زند

تا که مه از این آفتاب فریاد زند

و در گورستان غم ها گم شود

و من راه را از بیراه بشناسم

می نشینم

منتظر میمانم

تا میهمانی آفتاب ...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:32  توسط ف.سایه  |