چشم هایت بوی خون میداد
و دستانت حس جنون !
نفهمیدم چطور محو خون شدم و بازیچه ی جنون
دستانم برق جنون گرفت و چشهایم رنگ خون !
گرگی در انتظار طعمه ام اکنون ...

تراشه های کثیف پیکر
روزی وجودم را ساختند ...
اکنون ؛
لاشه ای گندیده
زیر مشتی خاک آرامیده
و من
-- فارغ از پیکر --
در آسمانها
پی خورشید میگردم ...

عشق های بیهوده
کودکانه
روزانه
دیروز او را می جستم
امروز تو را
و فردا بهتر از تو !
افسوس که سادگی را در پس ابرهای کودکی جا گذاشتیم
و رسیدیم امروز
به عشق های بیهوده
کودکانه
روزانه ...







