از کجا تو زد تو سرم ، از کجا بهم الهام شد ... خودمم نمی دونم ...مث یه جرقه بود اومد و رفت و تمام وجودم رو شعله ور کرد.
قبل از این چی بودم؟....کی بودم؟ یادم نیست...نمی دونم ... فراموش کردم
تو تاریکی بودم ...هیچ جا رو نمی دیدم ...تنهای تنها بودم ... نوری بهم تابید وسایه ای جلوی پام رو دیوار افتاد ... کس دیگه ای رو نداشتم ... خودمو توش گم کردم و من هم سایه شدم.
سایه ای مات ، سایه ای سیاه رو دیوار ترک خورده ...
چشام رو که باز کردم دیدم نه... دیگه تنها نیستم ... تمام دیوار پر از انبوه سایه هایی بود که میرفتن و میومدن ، می خندیدن ، می رقصیدن ، گریه می کردن ، متولد میشدن ، می خوابیدند و دیگه بیدار نمی شدن و یک سایه از سایه ها کم میشد ولی کی اهمیت میداد؟؟ تمام دیوار پر از سایه بود، یکی هم که ازشون کم میشد فرق نمی کرد...
بعضی از سایه ها درست شبیه هم بود ... انگار که مال یک نفر بودن...وقتی این سایه ها همو پیدا میکردند ، یکی میشدن...میشدند یک تک سایه ...
بعضی از سایه ها اصلاً شبیه هم نبودند ... اما دوست داشتند یکی بشن ...اما نمی شد ... واسه یه لحظه هم نمی شد ... همو ترک میکردن و دنبال یک سایه ای مثل خودشون می گشتند.
دیوار موجود عجیبی بود ... با اینکه انبوه سایه ها سیاهش کرده بود ، اما بازم ترک هاش دیده میشد ... با اینکه همه ی سایه ها روش حرکت می کردند ، ولی بازم سر جاش استوار بود...کوچکترین تکومی نمی خورد ...
یک سایه به سایه ها اضافه شد ... یکی ازشون کم شد ... یکی زیر هجوم سایه ها له شد ... یکی از همه بزرکتر شد ... یکی کوچیک شد ...یکی محو شد و رفت ... یکی متلاشی شد... یکی پرواز کرد ... یکی سقوط کرد ...یکی خندید ... یکی گریه کرد ...یکی دعوا کرد .. یکی مقاومت کرد ... یکی فرار کرد ... یکی ترسید ....یکی فریاد زد...یکی کمک خواست ... یکی کمک کرد ... اما بازم دیوار استوار بود و حرکتی نداشت .
تنها چیزی که به این سایه ها جون می داد ، نوری بود که سایه ها به خاطرش اونجا بودند .
اگه این نور کم میشد ...اگه می رفت ... اگه خاموش میشد ، دیگه هیچ سایه ای رو دیوار نبود... یکی یکی که نه ، تمام سایه ها یه جا از بین میرفتند ...
اما تو اون سایه ها خیلی کم بودن کسایی که قدر نور رو بدونن ...خیلی کم بودن ... خیلی ...
نمی دونم ...شاید فهمشون نمی رسید که اگه یه ذره از این نور کم میشد ، چی به سرشون میومد ...
شایدم خودشون رو می زدن به نفهمی که همه چی رو نادیده بگیرن و بار مسئولیت رو از دوششون بردارن...
شاید منم خودمو به نفهمی می زنم...شاید منم قدر این نور رو نمی دونم ... شاید منم تمام نعمت های این نور رو فراموش کردم...شاید منم سایه ی پلیدی باشم ... نمی دونم...نمی دونم...
هرکسی که خودشو به این نور نزدیک می کرد ، سایه ش روی این دیوار ترک خورده ، محو و محو تر میشد ...تا اونجایی که سایه به کلی پاک میشد و همه فکر میکردن که اون سایه برای همیشه رفته ...
اما نمی دونستن که الان اون سایه جزئی از نوری شده که به بقیه ی سایه ها جون میداد ...شاید هم می دونستن ولی کمتر کسی بود که خودشو به نور نزدیک کنه
ترجیح میدادن که روی این دیوار ترک خورده بپوسن اما روشن نشن !...
...
ما همه سایه ایم
سایه هایی که یکی پس از دیگری میایم و میریم بدون اینکه به راز این دیوار و نور پی ببریم ... ما همه سایه ایم ...سایه های سیاه...روی دیوار ترک خورده ی دنیا...







