بر بام این کلبه
کلبه ی عشقی که در آن نشسته ای و با خنده هایی چون گل دل از او می بری
چشم در چشم او خیره شدی
و قلبت از جا کنده می شود در حین چشم بر هم زدن او
نکند دگر بار باز نشود ...
بر بام این کلبه
همین کلبه ی گرم و روشن
این کلبه ی پر رونق و صفا
بر بام این کلبه
قلبی ست که دیگر نمی تپد ...
یادگار زخمی که بر وجودش حک کردی هنوز هم بر پیکرش نمایان است
قلبی که از اندوه تاریک شد
و آهی که تا فرسنگ ها دور از خود را تاریک کرد ...
و چه زود و چه دیر
امواج غم اش
این کلبه هم تاریک خواهد کرد ...







