
خسته ام !
خسته ام از این غبار ، در جاده ی مه آلود افکارم ...
که جز قدمی از راهم را نمی بینم
در غبار مه آلود زمان گم شدم
رو به رویم مه
پشتم مه
آسمانم مه
زمینم مه !
دره ها خود را در پوستین پشم آلود مه پنهان کردند
ترسم از قدمی که مرا در ته دره های مه آلود زمان پرتاب کند
***
می نشینم ...
در این مه آلود فضای سنگین می نشینم
تا دمی آفتاب زند
تا که مه از این آفتاب فریاد زند
و در گورستان غم ها گم شود
و من راه را از بیراه بشناسم
می نشینم
منتظر میمانم
تا میهمانی آفتاب ...







