تبليغاتX
دریا
همچون آبی بیکران ...

 

 

    به مناسبت تولدم این شعر رو از هوشنگ ابتهاج (هـ.ا.سایه ) نوشتم

امیدوارم خوشتون بیاد ... شعر قشنگیه

شعر در ادامه ی مطلب ...

 

دیرست ، گالیا !

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان !

دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه !

دیرست گالیا ! به ره افتاد کاروان .

*

عشق من و تو ؟ ... آه

این هم حکایتی ست .

اما ، در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب ،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست .

*

شاد و شکفته ، در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک ،

امشب هزار دختر همسال تو ، ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت ، روی خاک .

*

زیباست رقص و ناز سر انگشتهای تو

بر پرده های ساز ،

اما ، هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا .

*

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش : هزار ننگ .

*

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

*
دیرست ، گالیا !

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست .

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان .

هنگامه ی رهایی لبها و دستها ست

عصیان زندگی ست .

*

در روی من مخند !

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد !

بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق !

بر من حرام باد تپش های قلب شاد !

*

یاران من به بند :

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه ،

در غزلت تب آور تبعیدگاه خارک ،

در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه .

*

زود است ، گالیا !
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان !

اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه !

زو است ، گالیا ! نرسیده ست کاروان ...

*

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت ،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت ،

روزی که گونه و لب یاران هم‌نبرد

رنگ نشاط و خنده ی گمگشته بازیافت ،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها ،

سوی بهارهای دل‌انگیز گل فشان ،

سوی تو ،

                 عشق من !

                                                       تهران - اسفند 1331


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 0:47  توسط ف.سایه  |