... هنوز آخرین کلامت را در ذهنم دارم
گویی با قلب و روحم درآمیخته
-"مگذار شب در دلت خانه کند"
در آن غروب سرد زمستانی
مانند دانه های سپید برف بی هیاهو، بی ریا
به چشمان خیسم نگریستی
دستان سردم را در دستانت گرفتی
آه.....که دستانت سرد تر از من بود
با نگاهی عمیق آخرین کلام را بر من خواندی:
"هیچگاه مگذار شب در دلت خانه کند"
رفتی و مرا در هجوم سایه های سیاه تنها گذاشتی....
تنها امیدم؛ من بر عهدم وفادار بودم
تاریکی دلم از این خاطر است
که
“ دلم در شب خانه کرده”
و این شب بی تو هیچگاه سحر نمی شود...







