آمده ای بعد سالها التیام بر زخمهایم بخشی
آمده ای با کوله باری از ندامتِ آنچه بر من کردی
آمده ای که دشنه ای را که سالیان دور بر قلبم آختی برون کشی
آمده ای که بگویی تورا ببخشم به خاطر هر آنچه که کردی
می دانم پشیمانی اما می خواهم با خودخواهی، با گستاخی تمام تو را از خود برانم
می خواهم به چشمان پر ز اندوهت بخندم
می خواهم دلت را به سُخره گیرم
آری بی رحمم ، بی رحم تر از آنچه فکر کنی
اینگونه نبودم
ذره ذره های دشنه در قلبم به من آموخت
که اینگونه باشم
***
چشمانم پر ز شور عشق بود
دستانم نیاززمند دستانت بود
می دانستی می خواهمت
با تمامی وجود می خواستمت...
اما دگر اثری از آن روزهادر من نمانده....
***
ای کاش آن دشنه را از پشت بر من می کوفتی
که در آن حال چشمانت را نبینم
چشماتی که پر از نور شیطانی بود
ای کاش آن دشنه را از پشت بر من می کوفتی
که در آن حال لبانت را نبینم
لبانی که لبخندی ابلیسی نهان داشت
ای کاش آن دشنه را از پشت بر من می کوفتی
که برای آخرین بار بغضم آهم شکستم را نبینی
ای کاش آن دشنه را از پشت بر من می کوفتی.....
***
رفتی و مرا در سردابه های تنهایی تنها گذاشتی
رفتی و تا به امروز یادم نبودی
رفتی و آوای عشق را بر بیگانگان سر دادی
رفتی و روح پاکم را به یغما بردی
که اکنون از من جسمی پلید مانده....
***
دیگر نه.......
نمی دانی چه بر من گذشت
چه شبها از سوزش قلبم ذره ذره های وجودم از دیدگانم برون می زد
و چه روزها داغ رفتنت، بی حرمتی به عشق و غربت خود را
تنها برای دشنه ی فرو رفته در قلبم بازگو کردم
که شاید آن دشنه از سوزانیدن قلبم بکاهد
افسوس .......افسوس........
دیگر نمی توانی دشنه را از قلبم خارج کنی
حال دیگر رگهای قلبم در دشنه رسوخ کرده
خون در دشنه جریان دارد
و دشنه جزئی از وجودم شده....جزئی از گوشت تنم....
آمده ای بعد سالها التیام بر زخمهایم بخشی
می دانم پشیمانی اما می خواهم با خودخواهی،با گستاخی تمام تو را از خود برانم
آری بی رحمم ، بی رحم تر از آنچه فکر کنی.....







