تبليغاتX
دریا
همچون آبی بیکران ...

     

    شب هم از ازدحام کوچه های تاریک و تو در تو ؛ از ازدحام آدمک هایی که هر کدام از هر سو برای ادامه ی حیاتشان ، به هم هجوم می آورند و کفتار صفتانه لاشه ی گندیده ی برادرانشان را با ولع از هم می دزدند ؛

از ازدحام زندگی آدمک هایی که فقط به لذت های آنی می اندیشند و هیچ پلی برای جبران آینده و کوچه راهی خاکی برای آینده ندارند ؛

از ازدحام برج های بلند ... خانه های شهر که از دور نور چراغ هایشان سوسو می زند و از نزدیک همهمه ی فریاد و فغانشان احساس را خراش می دهد ؛

از ازدحام دلتنگی و آشفتگی به سوی تو می آیم ...

به تو می نویسم تویی که شاید از آن بالا به حالمان تاسف خوری ...یا دلتنگ باشی...

نه ! هیچ گاه دلتنگ نیستی ... همچنان با آن عظمت و سترگی ایستاده ای و نمی دانم که منتظر چیستی ...

منتظر طوفانی که ما را به دوزخ کشد ... یا اینکه آدم شویم؟

نمی دانم ... نمی دانم اگر دانستی چرا ما را آوردی ... نمی دانم

من در اتاقی کوچک و در هم ریخته با چشمانی خیس از اشک اندوه و حسرت و نفرت برایت می نویسم ...می نویسم که چگونه گردباد خاکستر ، آدمکی را خاکستر کرد...

می نویسم از قلب هایی که خون پاک را میکشند و کثافت پس می دهند...

از بارانی که نه هوای آلوده را میشوید ، نه روح را طراوت می دهد ، سیلابی ست از خون های سیاه که بر سر ما می بارد ...

...نمی داند کجا می رود ، خارج از زندان ... درون گرگ ها ، درون کفتار ها ...میله ی زندان شرف دارد به این زندگی نکبت بار...

نمی داند ... نمی داند این روزها گرگ ها هم رنگ می شوند ، ماسک می زنند ... نمی بیند چگونه خودش گرگ می شود ... نمی داند زیر این ماسک و لباس رنگین چه موجودی محبوس کرده ... نمی داند گرگ می شود...

زندانی می تواند آزاده باشد و اسیر این زندگی ، دربند ..." آیا این مرگ به از آن نیست که آدم در بند باشد؟؟" ... دربند این زندگانی کثیف ...

کاش می توانستیم برگردیم ...برای همیشه کودک بمانیم ... کودکانی معصوم که مرز قهر و اشتی هایشان ، دقیقه ای بیش نیست ...

کاش ریا را برای همیشه در قفسی از یاد رفته محبوس سازیم ..

کاش می توانستیم این آدمک ها را -که شاید ما هم از آنها باشیم - از باتلاق پوچی نجات دهیم

نمی دانم چطور رفت ...چگونه رفت ... چطور آن آدمک معصوم ، آن چشمان بی ریا ، آن دستان پر از عشق و صفا آن قلب پاک تبدیل به گرگی شد با چشمانی پر طمع ، دستانی آلوده . قلبی تاریک ...

نمی دانم ما از این دنیا چه می خواهیم که به خاطر لذت های پوچ و بی هدف و عشق های دروغین ، آخرتمان را وامی گزاریم ...

این دو روز دنیا ارزش بر باد رفتن سرای عشق را دارد؟

کاش می توانستیم ... می توانستیم دنیا را خالی از چرک و حسد و تاریکی کنیم...

بارالها به ما قدرتی ده که در این دنیای دون ، گرگ نباشیم

به بالهای ضعیفمان توان پرواز تا درگاهت را ده

در های قصرت را بر ما مبند

تو را می ستاییم که تو بالاترینی

                        بنده ی کوچکت

                                             ف.سایه


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:49  توسط ف.سایه  |