تبليغاتX
دریا
همچون آبی بیکران ...

 

شبی که این متن رو نوشتم  خیلی اشک ریختم ...آخه خودم رو واقعاْ جای شخصیت اصلی ش گذاشتم...

این متن رو تحت تاثیر یک داستان چهارخطی قدیمی نوشتم...داستانی که تو کودکی از مادرم شنیده بودم.

خوشحال میشم نظرتون رو راجع بهش بدونم:

(یه سر و دو گوش یه چیزی تو مایه های لولو یا همون دیو و هیولاییه که بچه ها ازش می ترسنه)

  دستای سردش تو دستام بود سر کوچیکشو گذاشته بود رو سینه م تنها پناهش من بودم

چشای قشنگش دیگه فروغ قبل رو نداشت از وقتی یادمه همیشه غمگین بود .کز می کرد یه گوشه همه همسالاش می دوییدند و بازی می کردند اما اون همیشه تنها بود

همیشه بی رمق بود

آخه من چه تقصیری داشتم؟ چه تقصیری دارم؟ حاضرم تمام زندگی م رو بدم اما اون یه لحظه غم به چشای قشنگش نیاد

ولی همه ی زندگی من یه لباس کهنه ست و دوتا دست

دو تا دست که از صبح تا شب هی چنگ میزد هی چنگ میزد...لباسای چرک مردم رو چنگ میزد..که یه شندر غاز پول بگیره چقدر بود مگه؟ مگه میتونستم؟ مگه میشد؟

تمام زندگی م اون بود حاظر بودم تمام زندگی م رو بدم و اون یه شب ..فقط یه شب طعم خوشبختی رو بچشه...

ولی من همین بودم و هستم منم مث اون ..اونم مث من تنهای تنها.....تنها امیدش من بودم ولی امید من کی بود؟..کجا بود؟

از وقتی رفت و ما رو تنها گذاشت به شب خواب راحت به چشمام نیومده...نمی دونم الان کجاست ولی تنها آرزوم اینه که خدا ازش نگذره خدا تو دنیا و آخرت بدبختش تقاص تمام کارایی که سرم آورد و دونه به دونه بده.

نمی خوام به یاد بیارم چی باهام کرد ...ولی هیچوقت یادم نمی ره چطور من و اون طفل معصوم رو گذاشت و رفت....اصلا همون بهتر که رفت همین شندرغاز پول منو می خواست خرج دودش کنه ....خودش که غیرت کار نداشت..

حالا این عزیز دلم نه طعم خوشبختی رو چشید نه پدر و نه مادر...یعنی من واقعا مادر بدی بودم؟! اگه به خاطر اون نبود صدسال خودمو خلاص کرده بودم ...دلم براش میسوزه

آخه این چه گناهی داره که باید اینطوری تو آغوشم پر پر بشه؟؟

آه عزیزم بخواب ...شاید خواب خوشبختی رو ببینی ...ببینی تو هم مث بچه های دیگه دنیات صورتیه صورتی روشن با قلب های کوچیک قرمز...

حیفم میاد دستای پینه ام رو به صورتت بکشم ...حیفم میاد صورتت رو نوازش کنم....دستای زمختم پوست لطیفت رو آزار میده..

صدای قلبت هر لحظه آروم تر از لحظه ی پیش میزنه...عزیزم بخواب....چیزی نگو...چیزی نخواه من غیر از آه چی میتونم بهت بدم؟/

صدای گرفتت تنم رو میلرزونه....""مامانی...گشنمه... ""

" بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده...یه سر و دو گوش قصه اگه نخوابی می خورتت...بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده.. "

من شرمندم...شرمنده...خودم چند روزه که لب به غذا نزدم....

چی دارم بهت بدم....مامان بد ه ...مامان بدبخته..مامان بره بمیره که عرضه نداشت تو رو چهار سال نگه داره....عزیزم فردا تولدته ...بخواب ..شاید تو خواب یه کیک ببینی که داری شمع هاشو فوت میکنی و از دستای پاک پدرت هدیه میگیری...ببینی که دنیات صورتیه..

"" مامانی..گشنمه... ""

" بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده.... "

دستای کوچیک یخ کردش تو دستام بود و نفس هاش آروم...

صدای ظریفش گرفته بود... با هر اشکی که از رو گونه هام رو صورتش می چکید ، صدای قلبش کندتر میشد...

من هیچی نداشتم به جز دو تا دست کار خورده ...دستایی که هیچوقت نخواست لقمه ی حروم بیاره ...دستایی که فقط چنگ میزد...دستایی که در عین بیگناهی به تهمت آلوده شد.... و چه تهمتی بالاتر از دزدی؟؟؟ دیگه اون شندرغاز هم تعطیل!!! دستایی که حتی نمی تونه صورت عزیزش رو نوازش کنه...

""مامانی..من گشنمه.. ""

" بخواب عزیز یه سرو دو گوش اومده....بخواب عزیز یه سر و دو گوش اومده... بخواب عزیز........ "

دستاش سرد سرد بود...دیگه قلبش نمی تپید....دیگه گشنه نبود............دیگه ناله نمی کرد....لبخند کمرنگی رو لباش بودو چشای نازش نیمه باز به یه نقطه ی دور خیره شده بود..................

عزیزم فردا تولدته ........میدونم پشت یه کیک بزرگ می ایستی ...بزرگتر از کیک بچه های دیگه...میدونم دیگه گشنه نمی مونی...می دونم دیگه خوشبختی.....

...اما مامان تنها تر از همیشه ست...تنهاتر از همیشه...

ف.سایه

 خرداد 85


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 4:31  توسط ف.سایه  |