شیشه ای در دستم ، کینه ای در قلبم ، اندوهی در چشمانم...
زمزمه ای در گوشم می خواند
" رهایش کن ... در فشار انگشتانت خردش کن
... بشکن این شیشه را ، که پایان همه غمهاست "***
مرا بهل
چنگالت را باز کن و مرا در بینهایت دره ها رها کن
مرا در اعماق اقیانوس ها افکن
رهایم کن ... بگذار در فشار انگشتانت خرد شوم ... تکه تکه شوم
اما مگذار اسیر بمانم ...
...و اینک من در چنگال شبح سرد تنهایی اسیرم ...
***
شیشه ی عمرم در دستانم ، کینه ی سالها تنهایی در قلبم ، اندوهی ژرف در چشمانم
ای کاش شیشه را در بینهایت دره ها ، رها می کردم
کاش در عمق اقیانوس ها می افکندم
کاش در فشار انگشتانم خرد می کردمش
کاش رهایش میکردم
کاش اندکی شهامت داشتم
...و اینک من شبح سرد تنهایی خویش گشتهام...







